سپیده عشق (فصل سوم)
پرتال ehsaseparpar76
سپیده عشق (فصل سوم)
چهار شنبه 17 دی 1395 ساعت 19:13 | بازدید : 152 | نویسنده : | ( نظرات )

مانی با عصبانیت گفت:

- آخه این چه وضعیه؟ چی به روز خودتون آوردید؟ عجب غلطی کردم به حرفتون گوش کردم.

- افسون به سختی از روی تخت بلند شد و گفت:

- باور کنید چیزیم نیست فقط یک کم سر درد دارم.

- اول خودتون رو توی آینه نگاه کنید بعد بگید اگر جای من بودید این حرف رو باور می کردید؟ زیر چشماتون یهبند انگشت گود رفته، رنگ و روتون اینقدر پریده که آدم می ترسه، پلکاوتن هم که اینقدر باد کرده که به زحمت باز می شه. بازم می گید چیزی نیست؟ اگه طوریتون نیست چرا سرم به دستتون وصله؟

- فقط یک کم فشارم پایینه. می دونید، فشار من عصبیه. زیاد نوسان پیدا می کنه.

- خب چرا عصبی شدید؟ بخاطر اون چیزایی که من آوردم.

- نه، توی محل کار مشکل دارم.

- خب مشکل چیه؟ شاید من بتونم کمکی بکنم.

- چیز مهمی نیست، حل می شه.

- لااقل نمی شد زودتر به من زنگ بزنید؟

- زنگ بزنم بگم چی؟... بگم سردرد دارم بیا منو ببر دکتر؟ مگه من بچه ام پسر خوب؟

- مگه فقط بچه ها احتیاج به کمک دارن؟

- خواهش می کنم بس کن. بلند شو برو آشپزخونه هم برای خودت و هم برای مادربزرگ چای بریز.

مانی با نارضایتی از جا بلند شد. افسون یکبار دیگر او را صدا کرد و گفت:

- راستی، داروهای مادر رو همندادم. زحمتش رو بکش.

- حتماً.

وقتی به آشپزخانه رفت با تعجب مشاهده کرد که بر عکس همیشه آشپزخانه بشدت درهم و برهم است و این نشان می داد که بی تردید مدت زیادی است که افسون از رختخواب بلند نشده. باز در دل خود را به خاطر آنکه باعث شده بود یکبار دیگر خاطرات دردناک افسون زنده شوند، نفرین نمود. آستینهایش را بالا زد و با سرعت شروع به مرتب کردن آشپزخانه نمود. هنوز کارش تمام نشده بود که صدای افسون را از